X
تبلیغات
عاشق طبیعت

عاشق طبیعت

من و دو تا ووروجک

امروز برای اولین بار در عمرم رفتم کلاس زبان ؛اینو بگم زبانم در حد صفره برا بقیه جلسه دوم  بود برا من جلسه اول اینکه چقدر استرس داشتم و چند بار خواستم پا شم از کلاس فرار کنم بماند  احساس خنگولیتی بهم دس داده بود که نگو همه تمرین کرده بودن و عین بلبل داشتن خودشون و خوانواده شون رو معرفی میکردن ؛من هم نگاه میفرمودم بعد هم خوشحال به استاد گفتم از من هیچی نپرس 

حالا من موندم و یه عالمه تمرین و ذهنی که همش میگه ها اینا چیه دیگه؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392ساعت 21:1 توسط مریم|

سلام بر دوستان عزیز

بعد از یه غیبت طولانی که بیشتر از روی تنبلی در امر وب گردی بودبه این دنیا برگشتیم .

دلمان برای همه تنگ شده بود.

ما خوبیم و روزگارمان به سلامت!!! میچرخد خدا را شکر.

کلاس خیاطیمان هم به اتمام رسید امتحانمان را هم از صد نود و هشت گرفتیم 

امروز هم با برو بچ رفته بودیم ددر الان هم شوهری با مردان همان برو بچ هنوز در ددر به سر میبرن ؛یه عالمه لباس و پتو  و خوراکی برداشته اند که شب بیرون در چادر بخوابند و اینا؛ما هم به خاطر بچه ها مجبور به برگشت به خانه شده ایم ؛باید فردا بروند مدرسه آخه،به ما قول داده اند که پنج شنبه دیگر ما را ببرندیک شب در طبیعت بمانیم .

این هم از انشای آخر هفته را چگونه گذراندید

نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1392ساعت 21:24 توسط مریم|

شوهری مسافرته و من تنهادو روزه که سرما خوردم و موندم خونه کلاس نرفتم امروز هم همش خوابیدم و بعدشم یه کم وب گردی کردم،خیلی بی حوصله ام یه عالمه کار دارم اما اصلا نمیخوام بهشون حتی نگاه کنم

الیاس چند روزیه گیر داده که براش شعر های کتاب رنگ آمیزیش رو بخونیم جدای از این که این شعر ها چقدر مزخرفن,گیر سه پیچ این بچه رو مخه ؛یعنی شونصد بار که بخونی باز میخواد


بعدا نوشت:این یک نمونه از شعرهای این کتابه

شعر در مورد لیمو شیرینه؛

لیمو چرا مقوی و شیرینه؟

چون دست باغبون اونو میچینه

لیمو چرا زرده به من نمیگن

جواب سربالا همیشه میدن

ولی عجب مقوی و شیرینه

بخور بگو که اینه


خداییش آخر شعر و شاعری نیست؟الان دلیل شیرین بودن لیمو شیرین بر شما آشکار شد؛هر چقد شعر های این کتاب رو سانسور میکنیم یا به جاش از خودمون شعر میگیم باز هم نمیشه ؛اینم گیر داده به همین کتاب دس بردار هم نیست

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1391ساعت 17:37 توسط مریم|

تو کلاس خیاطی با یکی از خانم های کلاس دوست شدم دیروز برا اولین بار اومد خونمون ،خیلی خانم خوبیه ،از من یه سال بزرگتره و مثل من دوتا بچه داره ،امروز هم قراره من با پسرهام برم خونشون تا هم بچه ها با هم بازی کنن هم ما دوتا با هم دیگه خیاطی کنیم.

امیدوارم که دوستهای خوبی برا هم باشیم و این دوستی ادامه دار و پابرجا باشه

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1391ساعت 14:4 توسط مریم|

دارم خیاطی میکنم؛موهام رو پیشونیمه و اذیتم میکنه ؛میرم دو تا پنس لنگه به لنگه میزنم بهشون تا سر جاشون وایستن،زنگ درو میزنن خانم همسایه میخواد باهام حرف بزنه ؛چادر سر میکنم میرم دم در؛وقتی میام خونه تو آینه خودم رو میبینم عجب قیافه خنده داری؛خانم همسایه با دیدن قیافه من تو دلش چی گفته،پنس های لنگه به لنگم خدا کنه از زیر چادر نیومده باشن بیرون

نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1391ساعت 17:50 توسط مریم|

برف میبارد سنگین و من نگران تمام شدنش هستم

بعدا نوشت:برف اینجا حدود 50 سانتی میشه

نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1391ساعت 20:5 توسط مریم|

من کوشیم رو فروختم و با پولش به اضافه مبلغ دیگه ای که شوهری داد این چرخ رو خریدم

کار کردن باهاش کمی سخته و تا بخوام باهاش مچ بشم کمی زمان میبره

این هم خبر این هفته

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1391ساعت 17:46 توسط مریم|

این چند وقت حسابی مشغول کلاس خیاطی هستم و اصلا وقت سر خاروندن ندارم ؛هم صبح میرم کلاس و هم روزهای زوج رو بعد از ظهر؛این جوریه که یه ماه و نیمه به اینجا سر نزدم و یه ماهی هم میشه وقت نکردم حتی خونه داداشم برم

یه جورایی فک میکنم اگه بیام نت وقت برا کارام کم میارم

از دوستانی که این چند وقت به یادم بودم متشکرم و باز هم پوزش از این به بعد سعی میکنم هفته ای یک بار حد اقل یه سری بزنم

یه خبر توپ هم دارم ؛گوشیم رو که یادتون هست؟بعدا میگم

فعلا بای

نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1391ساعت 20:8 توسط مریم|

دیروز یه قرار داشتم با دو تا از دوستهای وبلاگی که تو مشهدن ؛ساعت ده و نیم قرار بود همدیگه رو تو پروما ببینیممن صبح ها کلاس خیاطی میرم ،کلاس رو نصفه ول کردم و بدو بدو رفتم به سوی قرار ؛خیلی هیجان داشتم،میخواستم برم خونه و لباس عوض کنم اما دیدم دیر میشه و همونجوری رفتم،رسیدم به پروما،به فرزانه که شمارش رو داشتم اس دادم که کجاست ؛گفت تو ترافیکه و داره میرسه؛خلاصه که همدیگه رو دیدیم؛خیلی دختر های خوب و نازی هستن؛با هم رفتیم کافی شاپ پروما؛نشستیم و کلی حرفیدیم؛فقط حیف که زمان برا من کم بود چون الیاس از مهدش ساعت دوازده میومد و من مجبور بودم برم خونه.امیدوارم دوستی مون طولانی و خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی خوب باشه

 بعد ظهرش رفتم دندون پزشکی ،از دندون پزشکی متنفرم بخصوص از صدای دریلش


یه خبر خوب :مامانم داره میاد مشهد

نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1391ساعت 20:8 توسط مریم|

-چقدر مصداق این جمله ایم ؛این جمله مرا میترساند....

دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطر کسانی که شرارتها را می بینند و کاری در مورد آن انجام نمی دهند.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1391ساعت 20:40 توسط مریم|


آخرين مطالب
» کلاس زبان
» ما برگشتیممممم
» بی حوصله ام
» یه دوست جدید
» پنس های لنگه به لنگه
» برف
» چرخ به جای گوشی....
» پوزش از دوستان
» یک قرار وبلاگی
» یک جمله از انیشتن


Design By : Pichak